با پروانه رفتم پیش چشم پزشک تا بلکه چشای منم یه ویزیتی بشه.چون وقت سرگیجه هام،خیلی بهش فشار میاد و خسته میشم و خواب و آلوده.وقتی حالاتم به دکتر گفتم بهم گفت باید بری پیش روانپزشک ! منم گفتم دکتر هنوز به اون حد نرسیدم و دکتر زد زیر خنده.با خوش اخلاقی گفت دیوانه ها که خودشون سالم میدونن این آدمای سالم هستن که متوجه هستند باید به متخصص مراجعه کنند و ...
در هر صورت از در و دیوار همه نشان از افسردگی و نیاز به روانپزشک داره برام میباره.
و منم اصلا" قصد ندارم برم!
زود عصبی میشم.کم حوصله هستم.بگی بالای چشات ابروست گریه میکنم.بترسم فوری میلرزم و میزنم زیر گریه.آخه این دیگه چه اوضاعی هست؟
حتی اوضاعم روی امیر هم اثر گذاشته.فقط کافیه فکر کنم که "ما که بهم نمیرسیم پس این برنامه ها برای چیه؟" همه چی برام بهم میریزه.با امیر تند میشم.بخصوص که اونم اشتباهی رو انجام داده بود که حالات بد من رو تشدید کرده.فکر میکنم فقط من رو برای پر کردن تنهاییش میخواد.من رو دوست داره.این رو میدونم اما فکرای دیگه هم میکنم...
همه چی با هم داره روی من فشار میاره.
وقتی فکر میکنم یه روز باید خلاصه به یکی از روی اجبار جواب مثبت بدم،خدا میدونه که چه اضطرابی میگیرم.ایندفعه بدتر 7 ماه پیش برام میشه.
من واقعا" روحم مریضه؟
چرا هیچکی من نمیفهمه؟چرا هیچکی کمکم نمیکنه که من خوب شم؟چرا همه از من انتظار دارن که خوب باشم اما کمکم نمیکنن؟به خدا مشکل دارم.به خدا خودمم دلم نمیخواد اینطور باشم،دلم نمیخواد گریه کنم،دلم نمیخواد عصبی باشم یا به مادر پدرم بی احترامی کنم.آخه من این نبودم که!
ورد زبونم شده که "خودم کردم که اعنت بر خودم باد"
خسته م .برای خودم میترسم.از طرفی وابسته م .به مادرم، به پدرم ، به امیر.وگرنه تصمیم جدی میگرفتم برای رفتن.تا از خیلی چیزا دور شم.خیلی ضعیفم.خیلی ترسو هستم...







