ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

جمعه 16 دی ماه سال 1390 ساعت 4:37 PM

با پروانه رفتم پیش چشم پزشک تا بلکه چشای منم یه ویزیتی بشه.چون وقت سرگیجه هام،خیلی بهش فشار میاد و خسته میشم و خواب و آلوده.وقتی حالاتم به دکتر گفتم بهم گفت باید بری پیش روانپزشک ! منم گفتم دکتر هنوز به اون حد نرسیدم و دکتر زد زیر خنده.با خوش اخلاقی گفت دیوانه ها که خودشون سالم میدونن این آدمای سالم هستن که متوجه هستند باید به متخصص مراجعه کنند و ...

در هر صورت از در و دیوار همه نشان از افسردگی و نیاز به روانپزشک داره برام میباره.

و منم اصلا" قصد ندارم برم!


زود عصبی میشم.کم حوصله هستم.بگی بالای چشات ابروست گریه میکنم.بترسم فوری میلرزم و میزنم زیر گریه.آخه این دیگه چه اوضاعی هست؟


حتی اوضاعم روی امیر هم اثر گذاشته.فقط کافیه فکر کنم که "ما که بهم نمیرسیم پس این برنامه ها برای چیه؟" همه چی برام بهم میریزه.با امیر تند میشم.بخصوص که اونم اشتباهی رو انجام داده بود که حالات بد من رو تشدید کرده.فکر میکنم فقط من رو برای پر کردن تنهاییش میخواد.من رو دوست داره.این رو میدونم اما فکرای دیگه هم میکنم...


همه چی با هم داره روی من فشار میاره.

وقتی فکر میکنم یه روز باید خلاصه به یکی از روی اجبار جواب مثبت بدم،خدا میدونه که چه اضطرابی میگیرم.ایندفعه بدتر 7 ماه پیش برام میشه.


من واقعا" روحم مریضه؟

چرا هیچکی من نمیفهمه؟چرا هیچکی کمکم نمیکنه که من خوب شم؟چرا همه از من انتظار دارن که خوب باشم اما کمکم نمیکنن؟به خدا مشکل دارم.به خدا خودمم دلم نمیخواد اینطور باشم،دلم نمیخواد گریه کنم،دلم نمیخواد عصبی باشم یا به مادر پدرم بی احترامی کنم.آخه من این نبودم که!


ورد زبونم شده که "خودم کردم که اعنت بر خودم باد"


خسته م .برای خودم میترسم.از طرفی وابسته م .به مادرم، به پدرم ، به امیر.وگرنه تصمیم جدی میگرفتم برای رفتن.تا از خیلی چیزا دور شم.خیلی ضعیفم.خیلی ترسو هستم...

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

...

سه شنبه 6 دی ماه سال 1390 ساعت 00:09 AM

امروز بعد کلاس زبانم،کلاس تار داشتم که بهم خورد.اما تمرین دسته جمعی بود.خیلی خوب بود.حتی خیلی خندیدم.اما هیچکی نفهمید یه چیز داره خفه م میکنه.بخصوص آهنگایی رو میزدیم که خیلی دوست دارم.تا بهار دلنشین،ای مه من ،اشک من هویدا شد و ...آهنگ زنده من رو تو خودش غرق میکنه.اونم آهنگای با معنی و دوست داشتنی و قدیمی.


امیر هم ماجرایی براش پیش اومده بود.که حالم رو بدتر گرفت.
نمیدونم چرا خیلی چیزا که پیش میاد رو نمیتونم اینجا بنویسم.هم نظرات رو بستم.هم کسی من رو نمیشناسه.اما باز دستم نمیاد برای نوشتن.


روزا چقدر سخت میگذره.من از آینده میترسم.خیلی خیلی میترسم.میدونم اتفاقی بدتر از تیرماه برام پیش خواهد آمد.دیگه تحملش ندارم.اونایی که من و اشکام رو دیدن اگه درکم کنن،میدونن که دیگه تحملش ندارم.خیلی صدمه دیدم.خیلی.


بازم هیچ راهی به مقصد نرسید

من هزار و یک شبه معطلم

تا ته جاده ی دنیا رفتم و بازم انگار سر جای اولم...

دارم از ثانیه ها سیر میشم

دارم از دوری تو دق میکنم

گم شدم توی شبی که خودمم

شبی که حتی یه فانوسم نداره

من با خودت ببر به روشنی

آخه هیچکی مثل تو من دوست نداره

میدونی دلیل گریه هام چیه؟

آی خدا، دلم برات تنگ شده

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

نقطه چین هایم تمامی ندارند ...

شنبه 26 آذر ماه سال 1390 ساعت 9:20 PM
چهارشنبه رفتم تهران.هم با عمو اینا خداحافظی کنم و هم از این فرصت نهایت استفاده رو کنم تا بتونم امیر رو ببینم. بهش گفتم دوستم داره برات یه بسته میاره و برو ترمینال بگیر ازش.وقتی اومد و دید من هستم از تعجب چشاش درشت شده بود.فدای چشاش بشم.بعد از یک سال و شش ماه سه -چهار روز همدیگه رو دیدن تعجب داره.خوب شهرمون از هم خیلی دوره و حالا که واسه ارشد اومده باز تهران،باز کمی شانس دیدن همدیگه رو داریم. با همه استرس و با همه سرگیجه هام که گاهی نای راه رفتن رو ازم میگرفت،خیلی بهم خوش گذشت.باهاش خندیدم و البته عصبانی هم شدم.خودم هم خجالت کشیدم که اینقدر زود عصبی میشم.ازش عذرخواستم.اون اینقدر بزرگواره که خدا میدونه.دنیایی بود برام.نمیدونم چرا اون همه حرفی که بهتره رو در رو بزنیم،رو این موقع فذاموش میکنیم.با هم ناهار خوردیم.باهم راه رفتیم.رفتیم دانشگاه تهران تا من کارام رو انجام بدم و ...من رو برد خونه عموم و آخرشم من رو رسوند ترمینال.تموم راه تهران تا اینجا رو هیچ نفهمیدم.از بس فکر کردم و اشک ریختم.دیگه 50-60 کیلومتری شهرمون که رسیدم بغضم ترکید و اروم آروم برای خودم اشک ریختم.تا دیروز عین روزای جهنمی تابستون بودم.امروز کمی بهترم اما باز به طرز وحشتناکی فکرم مشغوله و دلتنگم. چقدر خوب بود دیدمش.گرچه بدتر شدم و دلتنگتر.اما دیگه طاقت نداشتم.باید میدیدمش.خیلی لاغر شده.خیلی.جگرم کباب میشه وقتی میبینم هیچ به فکر سلامتی خودش نیست.آخه من چیکار میتونم براش کنم.من دستم از همه چی و همه جا کوتاهه.فقط میتونم حرص بخورم و کوچکترین چیزایی که ذهنم رو مشغول میکنه،باعث عصبانیتم میشه چه برسه به چیزای بزرگ. امیر مهربونم،چرا حرفام گوش نمیدی.به خدا و سالم باشی،ت شاد باشی و خوشبخت برای من دنیاییی هست.عشق اینه امیر من.میدونم که میدونی.فقط کنار هم بودن نیست وگرنه من از خدامه با تو باشم.خدا میدونه و توهم که میدونی از خیلیا گذشتم .امیر میدونی وقتی فکر میکنم اگه بازم خواستگار بیاد من چیکار باید بکنم.تو میدونی چی غصه ای میخورم.ایندفعه از تابستون هم بدتر میشه.که ایکاش همون وقت سکته کنم.اما نه پدر و مادرم چی میشن؟من همش باید به فکر دیگران باشم.دیگرانی که دوسشون دارم و همه زندگی من هستن.بابا و مامانم یه طرف تو هم یه طرف.من این وسط دارم دق میکنم. من نمیتونم دیگه مثل دخترای دیگه شاد باشم از ازدواجم.مگر اینکه برام معجزه ای بشه.نمیتونم فکرشم کنم زندگی م با کس دیگه ای باشه.تو میدونی من قبلا هم برام دو مورد پیش اومده بود و ضربه هم خورده بودم.مواردی که هیچکدوم از سه ماه تجاوز نکرده بود.اما الان خوشحالم که بهم خورده و ناراحتیش برای همون وقت بود و تجربه ای بزرگ برام..امیر تو برام استثنایی.چند ماه دیگه سه سال از آشناییمون میگذره و هر چی میگذره همه چی برام سخت تر میشه. من واقعا" نمیدونم چیکار باید کنم.نمیتونم مثل مرجان پا روی دلم بزارم.میدونم این برای هر دومون بهترین کاره اما طاقت دوریت رو ندارم امیر فقط حرفای ناامیدکننده نزن.خواهش میکنم.نزار اینقدر مرگم از خدا بخوام. -------------------- افسانه عزیزم ممنون که ندیده و نشناخته میای و بهم این همه دلداری میدی.عزیزم اگه ممکنه کامنت که میزاری آدرس وبلاگتم برام بزار.خیلی وقته اینور نیومده بودم عزیزم
del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

...

جمعه 11 آذر ماه سال 1390 ساعت 00:24 AM

 

دلم اینقدر گرفته.یکی بگه پخ طبق معمول میزنم زیر گریه. 

 

چند روز پیش داشتم فکر میکردم چه ساده و تند روزگار داره عمرم رو میگیره.من 29 سالمم تموم شد.خدا رو شکر خیلی به قیافه م نمیخوره.اما تازه دارم حرف بابام رو میفهمم واسه روزایی که دانشجو بودم و دوری از خونه باعث میشد مدام بگم کی اینروزا میگذره؟و بابام میگفت اینروزا عمر تو هستن مرجان.آره عمرم گذشت.چقدر زود.چقدر از زندگیم عقب موندم.  

 

 

 

چقدر دلم برای عزیزانم تنگه.چقدر دلم برای امیرم تنگه...دارم خفه میشم از بغض و حرفایی که رو زبون مونده اما نمیتونه به گوش کسی برسه....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

سه شنبه 24 آبان ماه سال 1390 ساعت 4:20 PM

بعضی اوقات دلم میخواد به خودم بگم : 

 

خیلــــــــــــــــــــــــــــــی خـــــــــــــــــــــــــــــــــری  

 

مثل الان!

 

 

به خودم که دیگه میتونم بگم؟!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 20 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:08 PM

بغض داره خفه م میکنه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

جمعه 20 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:06 PM

دلم خیلی گرفته 

 

دیروز و امروز سرگیجه دیگه از پام درآورده.چشام خیلی خسته ست.اما قول دادم که باهاش مبارزه کنم.اما باعث شده بیشتر عصبی شم. 

دیشب بعد از دوسال با امیر برای اولین بار در مورد موضوعی صحبت کردیم.خیلی خوب بود.اما به شدت دلتنگ ترم کرده.خیلی زیاد.اونقدر که بغضم میگیره.هر روز وابستگی بیشتر میشه.من میترسونه این شرایط. 

خدایا میشه یه معجزه رخ بده؟خودت میبینی که چقدر کلافم.چشام رو ببین چقدر خسته ست؟دارم کور میشم دیگه.بسه.خسته شدم. 

امروز دلم میخواست برم به مامانم بگم که دلم برای امیر خیلی تنگ شده.بزارین ببینمش.از نزدیک.دلم میخواد دعوتش کنم.دلم میخواد یه بار باخیال راحت و بدون ترس و دور از چشم آدما باهاش بشینم و چشم تو چشم حرف بزنم.ببوسمش.آخه مگه ما چیکار کردیم.ما که کثل بقیه نبودیم.شاید اگه مثل بقیه بودیم کارمون الان اینطوری نبود و خیلی بهتر بود !!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

پنجشنبه 19 آبان ماه سال 1390 ساعت 1:55 PM

چقدر دلم میخواست پیشم بودی.میتونستیم راحت با هم باشیم و حرف بزنیم و در هم رو دوا کنیم. 

برای همه مشکلات پیش میاد.منم هنوز ازت دلخورم.اما دلیلی نمیشه که روی این همه عشق پا بزارم. 

ایکاش میتونستن درک کنن.وای تازه میفهمم بعضی سکوتا واقعا از فریاد هم بلندترن.الان من اینطوریم.سکوتی میکنم بالاتر از فریاد.اما هیچکی صدام رو نمیشنوه 

سرگیجه هام دوباره شروع شده.دیگه دارم باهاش زندگی میکنم.بعضی اوقات پشت هم میشه و باعث میشه چشام درد بگیره و پاهام درد بگیره و یه طوری شل شه.هزار جا رفته م بابتش.پسر عمه م آخرش گفت در اثر استرس بهت عدم تعادل دست میده. 

امروز دوستم گفت خواهرشم اینطوری شده.راستش خوشحال شدم که فقط من اینطوری نیستم پس!!!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

دوشنبه 9 آبان ماه سال 1390 ساعت 8:37 PM

چقدر دلم تنگه.دلم یهو بدجور گرفت.اونقدر که دلم میخواد گریه کنم.ولی نمیشه. 

 

وقتی یاد حرفایی که تو نوشته هاش زده بود،میفتم...نمیدونی چه حالی میشم. 

درد جدایی ازت یه طور بود.اینم دردم یه طور دیگه. 

نمیخوام هیچکی از این موضوع باخبر شه. 

من باورم نمیشه.امیر من این حرفا رو زده؟پس چرا پیش من... 

دلم براش تنگ شده.اما نمیخوام اس بدم.به زمان نیاز دارم...هنوزم دوسش دارم...گرچه قبل این اتفاق هم دوست داشتنمون فقط به درد خودمون میفتاد. 

 

---- 

آره غصه دار افتادم گوشه خونه 

---- 

چطور چنین عشقی پشتش میتونست همچین شیطنتی باشه؟من نمیفهمم.اصلا جور در نمیاد؟ 

باید بره پیش مشاور.چرا هی تنبلی میکنم زنگ بزنم و وقت بگیرم... 

--- 

یعنب من واقعا این موضوع رو زیاد کردم؟ولی برام قابل هضم نیست؟غیر قابل باوره؟آخه امیر من ازش بعیده؟خدایا آخه چرا با من لج کردی؟

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

یکشنبه 8 آبان ماه سال 1390 ساعت 10:52 PM

نمیدونم چی درسته و چی غلطه.دیشب اتفاق خیلی بده افتاد.میترسم اینجا بنویسم.میترسم کسی غیر خودم و خوش بدونه. 

شاید من اشتباه میکنم.شاید حقیقت نداشته باشه. 

من دو سال از همه چی گذشتم. 

شاید رفتار من بد بوده.من همیشه خودم رو گناهکار میدونم. 

اون به من تعهدی نداشت.آزاد بود. 

حرفای من تو دلش مونده بود اما بهم نمیگفت.دیشب تو حرفاش فهمیدم چه دل پری داره. 

خواستم مثلا راهنماییش کنم.خواستم بفهمونمش که دخترا از چیا بدشون میاد.منت کشی نکنه. 

اما خودم بیشتر راهنمایی نیاز دارم. 

وای ایکاش میتونستم همه چیزایی که دیشب اتفاق افتاد رو اینجا بنویسم. 

دست و پام سست شده بود و داغ شده بودم.حالت خیلی بدی بود.اونم با این سرگیجه هام که بعد یه سال و نیم دوباره شروع شده. 

 

خدایا اگه من مقصرم یه طور دیگه بهم نشون بده. 

من چیکار باید کنم آخه؟من خیلی دوسش دارم.حس میکنم با من راحت نیست.روزاست نیست.نتونستم در مورد حرف دیشب حرفاش باور کنم.اما اون میگه تو عشقم رو باور نکردی.آخه این دوتا موضوع چه ربطی بهم دارن؟ 

 

این همه برام گریه کرد؟برام چشاش رو اذیت کرد و نشست کلیپای زیبا ساخت که یه عالمه برام ارزش دارن.این همه من غر زدم و اون همه رو تودلش ریخت. 

 

بهم اس داده که به خاطر دیشب ،این دوسال صفا و پاکی رو فراموش کردی؟اگه امتحانم بد شم از چشم تو میبینم.برام میگه که غصه هاش رو نمیگفت که من اذیت نشم.راست میگه.اما نمیگفت هم من میفهمیدم.من خیلی دوسش داشتم و دارم.اون متوجه نیست.شایدم من متوجه نیستم. 

گفت:حق نداشتی اینقدر کنکاش کنی. 

عادت ندارم یه بار با من تند صحبت کنه.یه بار همون سال اول تند صحبت کرد و من اینقدر گریه کردم که خدا میدونه. 

ایکاش میدونست منم خیلی چیزا رو نمیگم.منم دارم غصه میخورم. 

الان عصبانی هستیم نه؟حتما اینطوریه. 

ایکاش همش خواب بود.ایکاش پیشم بود و رودر رو با هم مسیجا رو میخوندیم و رای هم توضیح میدادیم. 

مقصر منم نه؟خسته شدم از اینکه همیشه مقصر منم؟شاید فقط فکر میکنم

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
   1      2      3      4      5    >>